حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند. او و خانواده اش چند روزیست از فرانسه به ایران آمده اند و تصمیم گرفته اند برای همیشه در ایران بمانند.
ساعت 10 است و درب مدرسه بسته. مادر دکمه زنگ را فشار می دهد. حورا حسابی دلهره دارد. اخم هایش توی هم است و به دربسته مدرسه نگاه می کند. نگرانی در دل حورا موج می زند.
با خود می گوید: مثل همه مدرسه ها همین الان مدیر مدرسه روسری مرا می بیند و با عصبانیت می گوید ورود با حجاب ممنوع! بفرمایید جای دیگر!
طفلکی وقتی در فرانسه زندگی می کردند هر جا برای ثبت نام رفته بود همین حرف ها را به او گفته بودند یا روسری ات را بردار یا هیچ! بابا رحمت در را باز می کند.
حورا دلش هری می ریزد:"خدایا کمکم کن" بابا رحمت تا نگاهش به حورا و مادرش می افتد لبخند می زند:"بفرمایید! خیلی خوش آمدید!"
حورا تعجب می کند: عجب چه برخورد جالبی! باورم نمی شود! نکند نقشه ای کشیده باشند؟!
داخل می روند بچه ها سر کلاس هستند حورا به دور و برش نگاه می کند هنوز نگران است و هر لحظه احساس می کند یک نفر می خواهد روسری اش را بردارد.
وارد دفتر می شوند خانم مدیر که یک مقنعه بلند زیتونی رنگ دارد، با لبخند از جا بلند می شود: "سلام خوش آمدید" حورا تا چشمش به مدیر می افتد از تعجب چشم هایش گرد می شوند:"چه مدرسه عجیبی! مدیرش حجاب دارد!" می نشینند و گرم صحبت می شوند.
چند لحظه بعد خانم صفایی برای آن ها چای می آورد او هم مقنعه سفید دارد چند لحظه بعد خانم معاون وارد دفتر می شود و زنگ را می زند. او هم مقنعه شکلاتی دارد!
حورا پاک هاج و واج شده است: "خداجان اینجا کجاست؟ نکند دارم خواب می بینم! با ذوق زدگی از جا بلند می شود و نگاهش به حیاط می افتد:"واااااااای این جا را ببین!" حیاط مدرسه پر از دختر های کوچکی است که با روپوش های صورتی و روسری های فیروزه ای مثل پرنده ها در حیاط مدرسه پر می کشند و بازی می کنند.
چشم های آبی حورا مثل چشمه لبریز می شود! انگار همه برایش آشنا هستند. با هیجان بسیار از دفتر بیرون می رود و دوان دوان به سوی حیاط می دود؛ درست مثل مرغ مهاجرکه به دریا رسیده است!
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 27 اسفند 1394 ساعت: 14:44
قاصدک نشسته باز
روی دوش شاپرک

خنده می کند بهار
توی گوش شاپرک

روی برگ هر درخت
شعری از شکفتن است

چشمه در میان باغ
گرم قصه گفتن است
می رسد نسیم شاد
از کرانه های دور

سینه درخت ها
می شود پر از غرور

شانه می زند نسیم
سبزه های پاک را

غرق خنده می کند
دختران تاک را

باغبان نشسته است
زیر سایه درخت

خیره بر درخت و آب
فکر روزهای سخت

برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 27 اسفند 1394 ساعت: 14:44
زنگ آخر بود، معلم نداشتیم. حوصله ام سر رفته بود. از کلاس آمدم بیرون، یه چرخی توی حیاط زدم. رفتم تو سالن.
جلوی تابلوی اعلانات ایستادم و آگهی های مسابقه ها و فراخوان ها را می خواندم که یک دفعه چشمم به خبری افتاد و برق از سرم پرید. «امسال عمو نوروز به همراه بابانوئل میهمان ایرانی هاست.» البته خوشحال شدم ولی پریدن برق از سرم به این خاطر بود که بابانوئل هم امسال به مهمانی می آمد.
حتماً عمو نوروز از ما خیلی تعریف کرده. از میهمان نوازیمون، رعایت مقرراتمون، به خصوص پاکیزگی مون. آخه آن ها از چند روز قبل از کریسمس هم خانه هایشان را تمیز و مرتب می کنند و هم خیابان هایشان را با درختان کاج و ناقوس ها و زنگ ها، خانه ها و خیابان هایشان را تمیز و مرتب می کنند.
وقتی هم لحظه تحویل سال می شود، همه توی خیابان ها هستند و شادی می کنند. خیلی بد می شود اگر بابانوئل شهرمان را با این سر و وضع ببیند.
فوری رفتم بالا توی کلاس و کنار دوستم نشستمو با اضطراب پرسیدم :امروز چندمه؟ دوستم پرسید چرا اینقدر نگرانی؟ چند روز دیگر عید می شود و به مسافرت می رویم.
گفتم: وقتی که روزنامه نمی خوانی و فقط می نشینی و درس می خوانی همین می شود دیگر!
- حالا مگه چی شده؟
- بیا برویم پایین تا برایت بگویم. با هم رفتیم پایین و او هم روزنامه را خواند. بعد از خواندن خبر دوستم ناراحت نشد که هیچ، شروع کرد به خندیدن.
- چرا می خندی؟
- ببین چه شانسی بهت رو کرده امسال عیدمون کریسمس هم می شود.
- برو بابا تو هم با این دلِ خوشت، اصلاَ می دانی بابانوئل برای چی آمده؟ برای اینکه رسم و رسومات عید ما را ببیند.
- مثل کشورهای دیگر ما هم سنت هامون دید و بازدید و خانه تکانی و از این جور حرف هاست دیگر!
- خوب ما فقط به خانه مان می رسیم و کاری به شهرمان نداریم.
- خوب مگه شهر ما چشه؟
- کثیفه، تزئینات نداره، مراسم نورافشانی و جالب را که دیگر نگو!
- خوب تقصیر خودته دیگه، تا همین دیروز زباله هاتو می ریختی توی جوی آب...خودت که تا دیروز اگر تزئینی توی شهر یا مدرسه می دیدی خسارت بهشون می زدی و اصلاَ هم همکاری نمی کردی!
تازه امروز از خواب بیدار شدی؟ وقتی فکر کردم دیدم راست میگه همش تقصیر خودمان است که اصلاَ فرهنگ همکاری را یاد نگرفتیم.
خودمون قدمی برای شهرمون برنمی داریم که هیچ، سیزده به در به جنگل می رویم و روی چمن ها می نشینیم و قدم به قدم خسارت وارد می کنیم.
برای عکس انداختن یک عالمه گل را می چینیم یا تاب می بندیم به درخت ها. وقتی زنگ خورد، به خیابان رفتم و چهره شهر را با دقت نگاه کردم. دیوارها کثیف یک عالمه اعلامیه چسبیده شده بود روی دیوار، دم سطل زباله ها پر از آشغال بود، چون گربه ها کیسه های زباله را پاره کرده بودند.
فکرش را بکن فقط دو روز کسی این کوچه، خیابان ها را تمیز نکند، تهران با زباله دانی یکی می شود. بابا که به خانه آمد پرسیدم: برای عید چی کار می کنیم؟
-منظورت چیه؟
- آخه امسال بابانوئل می آید و ما هنوز هیچ کاری نکردیم.
-مگه باید کاری کنیم؟ اصلاً انگار نه انگار که چند روز دیگه عیده!
- اگه خانه تکانی را می گویی که تقریباً تمام شده. فردای آن روز وقتی رفتم مدرسه یک راست رفتم اتاق پرورشی و پیشنهاد دادم که امسال تزئین مدرسه با من باشه! آن ها هم که باورشان نمی شد بچه شیطونی مثل من چنین پیشنهادی بدهد با ناباوری قبول کردند. با همکاری پنج، شش نفر از بچه ها که تمایل داشتند کمکم کنند دست به کار شدیم. به یکی از آن ها گفتم که روی مقواهای کوچک سبز و آبی شعارهایی برای پاکیزگی و استقبال از بهار بنویسه.
به یکی دیگه هم گفتم که نقاشی و خوشنویسی و کاریکاتور هم به عهده اوست. به بقیه هم گفتم برای تزئینات مدرسه کمکم کنند. از آن روز به بعد همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت.
روزهای آخر بود تقریباً همه کارها آماده بود و زنگ تفریح دوم رفتیم و همه را به در و دیوار مدرسه چسباندیم. خیلی قشنگ شده بود. اما یکی دو روزی گذشت، بعضی از بچه ها شعارها را عوض کردند. نقاشی ها هم که طبق معمول بی نصیب نمانده بود و تزئینات هم اگر تا چند روز دیگر روی در و دیوار مدرسه باقی می ماند پیزی از آن ها باقی نمی ماند.
با خودم فکر کردم اگر همه ما کمی بیشتر حس همکاری داشته باشیم و علاوه بر خانه هایمان به شهرمان هم توجه کنیم، شهری پاکیزه تر و زیبا خواهیم داشت.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 27 اسفند 1394 ساعت: 14:44
روزی جحا از کوچه ای می گذشت که مردی محکم زد پس گردن او و گفت: احوال شما چطور است؟ جحا تندی برگشت و به مرد نگاه کرد.
مردگفت: ای داد بیداد! خیلی عذر می خواهم ببخشید! شما را به جای یکی دیگه عوضی گرفتم. اما جحا عذر خواهی او را قبول نکرد. یقه اش را گرفت و او را کشان کشان پیش قاضی برد.
وقتی قاضی از جریان باخبر شد به جحا گفت: حق با شماست و اگر دلت می خواهد می توانی یک پس گردنی به او بزنی تا قصاص بشود.
جحاگفت: من به این کار راضی نیستم.
قاضی گفت: پس یک سکه طلا از او بگیر و رضایت بده
جحاگفت: قبول دارم مرد به قاضی گفت: من که سکه طلا همراه ندارم، اگر اجازه بدهید بروم خانه بیاورم. قاضی قبول کرد و مرد رفت و دیگر برنگشت.
جحا که از انتظار کشیدن خسته شده بود پاشد پس گردنی محکمی به قاضی زد و گفت: جناب قاضی! چون بنده خیلی کار دارم و بیشتر از این نمی توانم منتظر بمانم هر وقت آن مرد سکه طلا را آورد آن را به جای این پس گردنی برای خودت بردار.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: چهارشنبه 26 اسفند 1394 ساعت: 15:01
می جوشد انگار از درونم
این روزها یک حس مبهم

حسی شبیه بارش ابر
آمیزه ای از شادی و غم
گاهی شبیه پر کشیدن
از پیله ای تاریک و بسته

گاهی شبیه جوشش آب
در خواب یک مرداب بسته

این روزها خیلی عجیبم
دنیای من خیلی شلوغ است

این حس مبهم، حس زیبا
آغاز دنیای بلوغ است

برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: چهارشنبه 26 اسفند 1394 ساعت: 15:01
خانم معلم به کلاس وارد شد، چشمش که به نوشته روی تخته سیاه افتاد، در جا خشکش زد!؟
باعصبانیت ازکلاس بیرون رفت و همراه مدیر به کلاس بازگشت.
مدیر تا نوشته روی تخته سیاه را خواند، به بچه ها چشم غرّه ای رفت و فریاد زد:
- « کی این جمله رو نوشته!؟ .» دانش آموزان ساکت بودند.
- « مدیردوباره و بلندتر از قبل فریاد زد:»
- « گفتم کی این جمله رو نوشته!؟ » بچه ها باز هم ساکت بودند.
محمدرضا هم ساکت بود، اما در دل به آن ها می خندید. هیچ کدام از بچه ها نمی دانستند او قبل از اینکه کسی به کلاس بیاید، روی تخته سیاه نوشته بود:
ورود خانم های بی حجاب به کلاس درس ممنوع!
خاطره ای از شهید محمدرضا توانگر
راوی: دوست شهید
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 23 اسفند 1394 ساعت: 7:50
به تو نامه می نویسم، نشان خانه ات را نمی دانم. اما به حتم نشان خانه ات شهر بهشت، خیابان دل های منتظر، کوچه دلتنگی، پلاک کبوترهای بی تاب است ...
نامه ام را در پاکتی پر از گلبرگ های نسترن، گلبرگ های یاس، گلبرگ های محمدی و گلبرگ های نرگس می گذارم تا اندازه ذره ای عطر تو را داشته باشد.
کاش می توانستم عطر خوشبوترین گل های عالم را نثارت کنم، با اینکه می دانم تمام نسترن ها، تمام یاس ها، تمام محمدی ها، تمام نرگس ها در برابر عطر وجودت سر تعظیم فرود می آورند.
نامه ام را داخل پاکت می گذارم؛ کاغذش سفید است و پر از حرف های ناگفتنی است.
حرف هایی که هیچ گاه بر زبان نیاوردم. حرف هایی که هر لحظه و هر روز در اندیشه ام مرورشان می کردم.
می دانم نامه ام را خواهی خواند و حرف های ناگفتنی ام را خوب می فهمی.
می دانم نامه ام را خواهی خواند و دلتنگی اندیشه ام را تسکین خواهی داد.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 23 اسفند 1394 ساعت: 7:50
- وای.. این چه صدایی بود؟ برادرم گفت: «صدای ترقه بود، چندتا با هم منفجر شد.»
عجب صدایی داشت تازه محو کتاب شده بودم که با آن صدای وحشتناک از جا پریدم و فریاد کشیدم.
برادرم زد زیر خنده! به روی خودم نیاوردم و دوباره شروع کردم به کتاب خواندن. چند شب بیشتر تا چهارشنبه سوری نمانده است. مامان و بابا از همین الان سفارشات لازم را شروع کردند.
- مدرسه که تعطیل شد پیاده به خانه نیا. باید با تاکسی بیایی. البته این سفارشات فقط به من محدود نمی شد بلکه به برادرم هم می گفتند:
-مبادا از این ترقه ها بخری و برای چند دقیقه سرگرمی خودت را ناقص کنی. دو شب قبل از چهارشنبه سوری وقتی برادرم از مدرسه آمد. فوری رفت توی اتاق خودش. کمی بعد هم مرا صدا کرد. رفتم توی اتاق، نه یکی، نه دوتا، 4 بسته ترقه و چند جوره مواد منفجره دیگر را نشانم داد و با هیجان گفت:
این ها را برای چهارشنبه سوری خریدم. بعد همه را توی یک جعبه ریخت و قایمشان کرد.
بالاخره شب چهارشنبه سوری رسید. صبح قبل از رفتن به مدرسه یک بسته ترقه بین خوراکی ها توی کیفم پنهان کردم. ولی راستش را بخواهید خودم هم ترسیدم.
زنگ تفریح بود که چند تا ترقه از آن طرف دیوار پرتاب کردند توی حیاط مدرسه. صدای جیغ بچه ها تمام مدرسه را پر کرده بود. همه از دیوار فاصله گرفته بودند که ناگهان صدای مهیب یک انفجار دیگر آمد.
چند نفر از مسئولان مدرسه بیرون رفتند اما جز یک دیوار، پر از لکه های سیاه ترقه چیز دیگری پیدا نکردند. وقتی زنگ مدرسه زده شد، بچه ها با سرعت دویدند توی خیابان.
از هر گوشه ای صدای انفجار و خرد شدن شیشه ها و داد و بیداد مردم شنیده می شد.
برادرم که از مدرسه آمد بقیه ترقه ها تقسیم کردیم و برای شب مجهز شدیم. هوا کم کم تاریک می شد که برادرم با جیب های پر بیرون رفت.
بابا روزنامه می خواند و مامان هم که دلواپس برادرم بود مدام راه می رفت و زیر لب دعا می خواند. همه چیز آماده در جیبم بود تا فرصت مناسبی پیدا کردم، رفتم بیرون و دویدم سمت پارک نزدیک خانه مان.
چه آتشی روشن کرده بودنداز دور پیدا بود. با خودم فکر کردم چه کسی می تواند از روی آن بپرد؟ ولی چیزی که غیر عادی به نظر می رسیداین بود که همه از آتش فاصله گرفته بودند. بعضی ها هم روی آن آب می ریختند. خلاصه جنب و جوش زیادی بود. وقتی نزدیکتر رسیدم، تازه متوجه شدم که یک درخت آتش گرفته و چمن های اطراف را هم سوزانده است.
از بین شعله های آتش چند تا از دوستانم را دیدم که آن طرف مات و مبهوت به آتش خیره شده بودند. از پارک خارج می شدیم که ماشین آتش نشانی به همراه چند پلیس به سرعت از کنارمان گذشتند. یکی از آن ها با نگرانی گفت: اگر آتش خاموش نشود کل پارک آتش می گیرد.
از پارک دور شده بودیم. برگشتم و نگاهی کردم. دود سیاهی که به آسمان می رفت نشان دهنده خاموش شدن آتش بود.
خواستم نفس راحتی بکشم که از صدای ترقه ای که درست کنار پایم منفجر شد، از جا پریدم. هرچه به میدان نزدیکتر می شدیم صدای انفجار و بوق ممتد ماشین ها بیشتر می شد. به میدان که رسیدیم دیگر صدای خودم را هم نمی شنیدم. خیلی ترسیده بودم. رفتم کنار دیوار ایستادم و از دور تماشا می کردم.
چند نفر به طرف تلفن عمومی جدیدی که به تازگی در میدان نصب شده بود دویدند و تعداد زیادی ترقه به داخل آن انداختند. وقتی نگاه کردم دیگر چیزی از تلفن عمومی باقی نمانده بود. آن طرف میدان، تعداد زیادی از بچه ها دور هم جمع شده بودند و یک حلقه بزرگ تشکیل داده بودند. من هم به آن ها پیوستم .
یکدفعه همه با هم تعداد زیادی مواد منفجره به خیابان ریختند. صدای مهیبی آمد و همه پراکنده شدند. چشم هایم را که باز کردم دیدم دو سه تا ماشین با هم تصادف کردند و بنزین یکی از آن ها روی زمین ریخته است و یک آتش درست و حسابی راه افتاده است.
نفسم بند آمده بود. پاهایم بی حس شده بود. به هر زحمتی بود گوش هایم را گرفتمو به سمت خانه دویدم. به هر طرف که نگاه می کردم سیاهی بود و شیشه شکسته و آه و ناله. توی راه به منظره شهر بعد از چهارشنبه سوری فکر کردم و به اینکه ماموران شهرداری باید چند برابر روزهای دیگر زحمت بکشندتا بقایای چوب سوخته و ... شب پیش را جمع آوری کنند.
دوستان بیایید از خودمان شروع کنیم و در این چهارشنبه سوری که در پیش است به فکر خودمان و شهرمان باشیم.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 23 اسفند 1394 ساعت: 7:50
سعید کوچولو تا در اتاقش را باز کرد همه زدند زیر خنده. سعید کوچولو نگاهی به لباس های نواش انداخت. مچ دستش را بالا برد و نگاهی به شلوارش انداخت. با چشم های گرد و دهان نیمه باز به مهمان ها نگاه کرد. از میان مهمان ها فقط سارا بود که به او نمی خندید.
بغض کرد. نمی خواست گریه کند اما دانه های اشک هایش یکی یکی می درخشیدند و روی گونه هایش سر می خوردند.
سارا بشقاب کیکش را زمین گذاشت. از جا بلند شد و چشم های نمناک سعید را پاک کرد.
سعید دستش را پس زد و با عصبانیت سرش فریاد کشید: «به من دست نزن، نمی خواد دلت برام بسوزه!... توام مثل اینا بهم بخند!»
بعد داخل اتاقش برگشت و در را محکم بست. سارا نگاهی به مادر، پدر و برادرش انداخت. دیگر کسی نمی خندید. همه یواشکی به هم نگاه می کردند و لب هایشان را می گزیدند.
سارا در زد. جوابی نشنید. در را باز کرد و داخل اتاق شد. سعید را دید که قیچی را برداشته و مشغول جدا کردن دکمه های سفید لباسش است. خم شد و قیچی را آرام از دست سعید بیرون آورد و گفت: «داداشی نه!»
سعید گفت: «چرا نه؟!... ازشون بدم می آد!...همیشه به خاطر پایین و بالا بستنشون همه مسخرم می کنن!»
سارا لبخند زنان گفت: «اما یه راه بهتری هم هست!»
بعد چند ماژیک رنگی از جیپ دامنش در آورد و شروع به رنگ کردن دکمه های سفید کرد؛ یکی قرمز، یکی آبی، یکی...»
بعد دور جا دکمه را از پشت لباس، خطی کشید که همرنگ دکمه های رو به رو بود.
سعید چشم هایش گرد شد و گفت: «چی کار کردی؟»
سارا خندید و جواب داد:« مشکل را حل کردم!»
سلام! دلم می خواهد یک راز یواشکی به تو بگویم: من همیشه دوست داشتم منظم باشم. خودم لباس هایم را جمع کنم...
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 4:57

آب بود و سنگ شد
سنگ بود و نرم شد
اوج نیستی بود و در یک لحظه گویی هست شد
زندگی خواند مرا
تا که لبریز شود روز و شبم
از وفای گل رز، از نگاه مه و مهر
از صدای خوش قمری که فقط یکرنگ است
تا که جاری شود آوای خوش رود به لب
در فضا پیچیده بوی تو در نفس گرم حیات
چه قریبی با من
مستی چشم ترا می نوشم
با نگاهت گویی
از پس پنجره ها
که مرا می خوانی
و بخوان باز مرا
که من از سمت فراسوی زمان می آیم


برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 4:57

یک جوجه تیغی بود، عصبانی خیلی خیلی عصبانی، آن قدر که تا عصبانی می شود، تیغ هایش را این ور و آن ور پرت می کرد. خب معلوم است جوجه تیغی که این قدر اخمو و بداخلاق باشد کسی خیلی دور و برش پیدانمی شود. برای همین یک روز ابری که جوجه تیغی هوس سیب کرد و راه افتاد برود سیب پیدا کند کسی دور و برش نبود که بگوید هی کجا می روی صبرکن امروز روز خوبی برای پیدا کردن سیب نیست جوجه تیغی کوچولو راه افتاد رفت و رفت و رفت و هی نق زد "درخت سیب کجایی؟

درخت سیب چرا پیدا نمی شوی؟" که یکهو چیک چیک دانه های باران خوردند به سر و صورت جوجه تیغی و کم کم باران تند تر و تند تر شد، خورد به سر و صورت جوجه تیغی، جوجه تیغی غر زد: "یعنی چه؟ این چه وقت باران آمدن است؟ آهای ابر ها چه کار می کنید؟ نمی شود شما بروید و باد بیاید، آن وقت زمین پر از سیب هایی می شود که این جا و آن جا قل می خورند.

اما ابرها جوابی ندادند. دانه های باران هم کار خودشان را کردند و باز تندتر و تندتر باریدند، آن قدر که جوجه تیغی عصبانی شد خیلی خیلی عصبانی شد و بعد یکی از تیغ هایش را فرستاد سراغ دانه های باران، فکر می کنی دانه های باران ترسیدند و فرار کردند؟

نه دانه های باران باریدند و باز هم باریدند جوجه تیغی عصبانی تر شد و باز یک تیغ دیگر و یک تیغ دیگر به طرف دانه های باران پرت کرد خب این بار چه فکر می کنی؟
فکر می کنی دانه های باران بیش تر بودند یا تیغ ها، جوجه تیغی همه تیغ هایش را پرت کرد، آن قدر که شد یک جوجه تیغی بی تیغ که هنوز داشت دنبال سیب می گشت. اتفاقا این جوجه تیغی رسید به روباهی که از ترس باران توی لانه اش نشسته بود و به جای این که خودش این جا و آن جا دنبال شکار برود چشم هایش اینجا و آن جا دنبال شکار می گشت. روباه تا جوجه تیغی را دید گفت:"چه جالب! چه خوردنی!"

و یواش یواش آمد جلو، جوجه تیغی مثل همه جوجه تیغی ها، که وقت خطرخودشان را گلوله می کنند و می شوند یک گلوله تیغ تیغی، خودش را گلوله کرد ولی از آن جا که تیغ نداشت یک گلوله تیغ تیغی نشد، شد یک لقمه خوشمزه. روباه گفت: "به به ! چه لقمه خوبی همین حالا با یک ضربه می فرستمش توی لانه ام. آن وقت با دو ضربه چپ راست، چپ راست می خورمش."
و تاپ... با پنجه اش زد به جوجه تیغی، اما نشانه گیری اش درست از کار در نیامد و جوجه تیغی پرت شد کمی آن طرف تر و افتاد توی سرازیری خب همه می دانندکه یک گلوله خیلی خوب از سرازیری قل می خورد و پایین و پایین و پایین تر می رود. این بهترین اتفاقی بود که برای جوجه تیغی افتاد. جوجه تیغی قل قل قل خورد و رفت پایین اما روباه یک چیز را نمی دانست که یک جوجه تیغی وقتی آب ببیند برای نجات خودش به آب می زند.

پایین سرازیری، رود خانه ای بود. جوجه تیغی که خنکی آب را حس کرده بود، دوید توی آب، جایی که روباه خوشش نمی آمد برود، فقط شنا کرد نه برای جوجه تیغی که تیغ ندارد سخت است. باید حسابی دست و پا بزند. جوجه تیغی از ترس بدون نق نق و غرغر، فقط دست و پا زد و دست و پا زد تا بالاخره به آن ور آب رسید.
جوجه تیغی، غمگین و خسته و خیس و نم کشیده رفت توی لانه اش و آن جا ماند تا تیغ هایش در بیاید و باز بشود یک جوجه تیغی تیغ تیغی. توی این مدت یک کار دیگر هم کرد، کمی فکر کرد چه کار کند تا تیغ های عزیزتر از جانش را الکی از دست ندهد.
کبوتری در لانه ی خود نشسته بود. در این هنگام یک شکارچی با تفنگ خود از آن جا می گذشت و این طرف و آن طرف خود را نگاه می کرد...
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 1:21
یک میوه پائیزی و خوشمزه ام. گرد و تپلم، درختی ام، یعنی روی درخت خونه دارم. شیرین و آبدارم. برای خیلی از بیماری ها مثل سرما خوردگی مفیدم.
رنگ تنم لیمویی و زرده!...آفرین گلم، من لیموشیرین هستم.
با خوردن من دیگه تشنه نمی شید و بدنتون کم آب نمی شه. من و لیمو ترش با هم خواهر و برادریم و با نارنگی، پرتقال،نارنج و بالنگ باهم از یه خانواده هستیم.
به خاطر ویتامینی که داریم شمارو قوی و پر زور می کنیم تا زود سرما نخورین! من شیرین و خوشمزه ام و سم بدن رو از بین می برم و دشمن سرسخته عفونت هستم.
درسته لیمو ترش خیلی ترشه، اما از استخوان های شما خوب مراقبت می کنه. من میان وعده مناسبی هستم که می تونم گرسنگی شما رو کم کنم و انرژی مورد نیاز بدنتون رو تأمین کنم.
خیلی زود تو بدنتون هضم می شم. پوست شما رو زیبا و درخشان می کنم و به جریان درست و سالم خون در رگ های بدنتون کمک می کنم...
نمی خواید امتحانم کنین؟!
من یک درختچه کوهستانی هستم که میوههای خوشهای دارم و میوه ام پس از کوبیده شدن به عنوان چاشنی، همراه با غذا استفاده میشود.
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 1:21
یک عمر مانده
درسینه سنگ
آواز رودی
دل تنگ دل تنگ

شد برف ها آب
پایان اسفند
در زیر باران
مانند یک قند

نگاهش مهربان است
دلش یک کوه حرف است
اگرچه آدم من
فقط یک تکه برف است

شبیه رودخانه
همیشه توی راهم
پر است از چاله چوله
مسیر اشتباهم

برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 1:21
مادر بزرگ دارد لباس هایش را جمع می کند. می خواهد از پیش من برود. او می گوید باید برگردد چون پدر بزرگ تنهاست.
مادر بزرگ دو هفته پیش ما مانده و 2 ساعت دیگر اتوبوسش حرکت می کند. من دوست ندارم مادر بزرگ از پیشم برود و دوست دارم مادر بزرگ و پدربزرگ برای همیشه پیش ما زندگی کنند.
به ساعت نگاه می کنم صدای تیک تیک ساعت را دوست ندارم فکر می کنم عقربه ها می دوند و جلو می روند. بغض گلویم رامی گیرد. گوشه ای می نشینم و به ساعت دیواری چشم می دوزم.

ناگهان فکری از سرم می گذرد یک فکر عالی!
کنار مادر بزرگ می روم ومی گویم:" مادر بزرگ! چند دقیقه ساعتتان را به من بدهید!"
مادر بزرگ می پرسد:"ساعت؟ ساعت مرا می خواهی چه کار کنی؟"
جواب می دهم:" هیچی! همین طوری!"

ساعت را از دستش در می آورد و به من می دهد. با ساعت بازی می کنم آن را مثل ماشین اسباب بازی دور اتاق می چرخانم و راه می برم و بوق میزنم حواسم هم به مادر بزرگ هست او مشغول کارهای خودش است حالا می توانم نقشه ام را اجرا کنم در یک فرصت مناسب ساعت را عقب می کشم.

دیگر مطمئنم مادر بزرگ از اتوبوس جا می ماند. کمی دیگر با ساعت بازی می کنم و برش می گردانم. مادر بزرگ سرم را می بوسد و می گوید:"عزیزم ناراحت نباش. تا چشم هم بگذاری، دوباره بر می گردم"

از اتاق بیرون می آیم و به ساعت دیواری نگاه می کنم. کم کم دلم شور می افتد فکر میکنم کار خوبی نکرده ام. بالاخره می فهمد و از دستم ناراحت می شود. عقربه های ساعت به سرعت جلو می روند. کمی بعد تصمیمم را می گیرم. به اتاقش می روم و با خجالت سرم را پایین می اندازم. مادربزرگ من را در آغوش می گیرد و نوازش می کند به خودم جرأت می دهم و ماجرای عقب کشیدن ساعت را تعریف می کنم. مادر بزرگ به ساعتش نگاه می کند و ناگهان می خندد. آن قدر می خندد که اشک در چشمان مهربانش جمع می شود. چشمان من هم پر از اشک می شوند.
در خانه¬ی حضرت علی(ع)، سفره ی افطار را پهن کرده بودند، روی سفره یک ظرف آب و پنج قرص نان گذاشته بودند. درهمین موقع مرد فقیری به درخانه آمد و صدا زد: به من کمک کنید،
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 0:53
هخامنشیان 2500 سال پیش در ایران حکومت می کردند.
هخامنشیان، 225 سال در ایران حکومت کردند. قبل از آن، «مادها» حکومت ایران را در دست داشتند. هخامنشیان به غیر از نصف یونان، حاکم بقیه ی دنیا بودند! این یعنی سرزمینی تقریباً به اندازه ی جهان!
یکی از پایتخت های هخامنشیان شهر پارسه بود. در آن جا هخامنشیان چند کاخ بزرگ ساختند. این کاخ ها، پرده ها و فرش های رنگارنگ و ستون های بلند داشت. در آن جا مبل و صندلی هم وجود داشت. به محل این کاخ ها تخت جمشید می گویند. نوروز هر سال، شاه در تخت جمشید می نشست تا نمایندگان استان ها برای او هدیه بیاورند.
مهم ترین پادشاه هخامنشی، کوروش و داریوش و خشایارشاه و اردشیر دوّم بودند. بقیه چنگی به دل نمی زدند. به خصوص آخری که داریوش سوّم بود. معمولاً ضعیف ترین پادشاه هر سلسله، آخرین پادشاه آن سلسله است! ... اگر گفتی چرا؟!
کوروش، اولین پادشاه هخامنشی بود. او مادها را شکست داد و خیلی از این کار خودش خوشش آمد. بعد از آن هر چند وقت یک بار، به شهر بزرگی لشگرکشی می کرد. او آنقدر در گرفتن شهرهای جدید ورزیده شده بود که از قبل خبر می داد که من دارم می آیم، خودتان شهر را ول کنید و بروید. کوروش شهرها را به آتش نمی کشید و به مردم هم آسیب نمی رساند. مثل زمانی که شهر باشکوه بابِل را گرفت. بابل مهم ترین شهر آن زمان بود.
داریوش، مهم ترین شاه هخامنشی بود. یکی از تفریحات داریوش، ساختن راه و جاده بود. حوصله اش که سر می رفت، می گفت: تا من از جنگ برگردم، یک جاده ی دویست کیلومتری بسازید. خلاصه حدود 2800 کیلومتر جاده ساخت که به آن ها «راه شاهی» می گفتند.
مردم در زمان هخامنشیان لباس های زیبا می پوشیدند، اما یک اشکالی در لباس هایشان بود. یعنی فرق لباس زنانه و مردانه معلوم نبود! زن ها و مردها لباس های بلندی می پوشیدند که دنباله اش روی زمین کشیده می شد و آستین های گشادی داشت. البته بعضی از زنان که می خواستند با مردها یا زن های دیگر تفاوتی داشته باشند، چادری به سر می کردند. در زمان هخامنشیان بود که چادر زنانه دوخته شد. شلوار هم در زمان هخامنشیان اختراع شد.
هنوز ساختن همه ی کاخ های تخت جمشید کامل نشده بود که اسکندر ( امپراتور یونان) به ایران حمله کرد و سپاه داریوش سوم را شکست داد او به تخت جمشید وارد شد و هرچه طلا و جواهر بود بار شترها کرد. بعد هم که می خواست برود، دستور داد کاخ های تخت جمشید را بسوزانند. سه روز طول کشید تا تخت جمشید سوخت. تا چهل شبانه روز هم از تخت جمشید دود بلند می شد.
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 0:53
مثل الماسم من
مثل یک مروارید
مثل گوهر زیبا
مثل قلب خورشید
چادرم مثل صدف
مثل یک صندوقچه
که مرا می پاید
درمیان کوچه

مثل شب پر رمز است
مثل ابر بخشنده
که به من می بخشد
عصمتی رخشنده

من در آغوش او
باشکوه و مغرور
در شب تاریکش
من مهی زیبارو
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: پنجشنبه 20 اسفند 1394 ساعت: 0:53

قصه گو: یکی بود یکی نبود. یه لاک پشت و یه خرگوش، کنار یه برکه قشنگ، می خواستن قایم موشک بازی کنند.
لاک پشت: چشم می ذارم تا سه می شمرم یک و دو و سه شمردن بسه خرگوش بلا حاضری حالا؟

قصه گو: بعد لاک پشت این ور و گشت اونور و گشت تا بالاخره خرگوش رو پشت یه درخت پیدا کرد. حالا نوبت خرگوش بود که چشم بذاره.

خرگوش: یک و دو و سه شمردن بسه خرگوش بلا حاضری حالا؟
قصه گو: لاک پشت جواب نداد. خرگوش دوباره صدازد. ولی لاک پشت باز هم جواب نداد. خرگوش اینور رو گشت اونورو گشت. اما لاک پشت رو پیدا نکرد دیگه حوصله اش سررفته بود. خسته، یه گوشه نشست. کلاغه که اونو ناراحت دید، اومد پیشش.
کلاغه: قار و قار و قار- خرگوش چی شده؟-خدا بد نده.
خرگوش: چی بگم آخه؟ آقا کلاغه لاک پشت رفته بود که قایم بشه خیلی دورشده شایدگم بشه. من فکرکنم لاک پشت زرنگ رفته پشت سنگ.

قصه گو: خرگوش رفت و پشت سنگ هارو نگاه کرد، اما لاک پشت اونجا نبود. یه ملخ که روی یه برگ نشسته بود گفت:
ملخ:من فکرکنم لاک پشت باهوش برگ ریخته روش.
قصه گو: خرگوش رفت و زیر برگ ها رو نگاه کرد. اما لاک پشت اون جا هم نبود. قورباغه که وسط برکه روی یه برگ نشسته بود گفت. ...
قورباغه: من اونو دیدم لاک پشت تالاپ! پرید توی آب قورقور بیا لاک پشت بلا زود بیا بیرون توی آب نمون ...

قصه گو: لاک پشت از تو آب اومد بیرون. خندید و گفت...
لاک پشت: حالا فهمیدی؟ من زرنگ ترم چون که می تونم توی آب برم.

قصه گو: اما خرگوش شروع کرد به گریه کردن. لاک پشت فهمید که خرگوش به خاطر اون نگران شده. از شوخیش پشیمون شد و قول داد که دفعه بعد تو بازی کاری نکنه که دوستش نگران بشه بعد همگی رفتن با هم بازی کنن. جای ما خالی.
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 11:04
چند سال پیش در کنار رودخانه ای دو درخت زندگی می کردند. یکی از آن دو، درخت میوه و دیگری کاکتوس بود.
درخت میوه اگر چه به خاطر میوه هایش ارزشمند بود اما بسیار پرتوقع و کم طاقت بود. برای اینکه میوه بدهد شرط های زیادی داشت.
اگر نور یا آبش، کم و زیاد می شد بسیار ناله می کرد و غر می زد. بنده خواب و خوراکش بود. تا هوا خوب و خاکش مناسب بود وضع او هم خوب بود.
اما از قضا هوا بد شد و بارش باران آنقدر کم شد که رودخانه خشک شد و خشکسالی در آن منطقه بیداد کرد. درخت میوه اصلا طاقت چنین شرایطی نداشت.
کاکتوس تا مدت ها به خاطر درخت میوه از ذخیره آب و غذایش صرف نظر می کرد و آن را به درخت میوه می بخشید اما این کمک ها هم فایده ای نداشت. چون درخت میوه از ابتدا خودش را خوب نساخته بود. او فقط در شرایطی می توانست سرسبز باشد که همه ی خواسته هایش براورده شود. عاقبت این وضعیت او را نابود و خشک کرد.
طوطی از عمق اندوه کاکتوس فهمید که او داستان خود و دوستش را تعریف می کند. پرسید آیا آن کاکتوس خود تو هستی؟
کاکتوس که بعض کرده بود چاره ای جز سکوت نداشت.
طوطی گفت به راستی تو طرز فکر مرا راجع به آزادی عوض کردی. وقتی در بیابان سرگردان بودم با خودم فکر می کردم به همان قفس برگردم تا همیشه شام و نهارم آماده باشد.
اما .... کاکتوس گفت آزادی با ارزش است. اما از آن با ارزشتر این است که از درون احساس آزادی کنی .
کسی که آزادی درونی و معنوی داشته باشد در هیچ قفسی زندانی نخواهد شد و کسی که از درون آزادی نداشته باشد اگر چه در باغ ها پرواز کند باز هم گرفتار خواسته ها و آرزوهایش خواهد بود.
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 11:04
سلام گل های مهربون، شکوفه های خوش زبون، می دونی که چی هستم؟...اسمم چیه؟ کی هستم؟
مهربونم، باهوشم. شیرین و بازیگوشم. دو گوش دارم دوتا چَشم، روی تنم پر از پشم، چهارتا پا دارم و سم، گاهی دو شاخ و یک دم.خونم کجاس تو گله، گله کجاست تو دره، تو دشت و توی صحرا، تو مزرعه تو روستا!
غلط می زنم رو سبزه، رو یونجه های تازه، علفخوارم عزیزم، خوشمزه و لذیذم، دشمن من پلنگه، گرگ بزرگ و گنده، سگا با ما رفیقن، محافظن، دقیقا،ما حیوونی مفیدیم، بهت هدیه می دیم.
شیر، کره،ماست و پنیر، خامه و گوشت و سرشیر، بستنی دوغ تازه، دهنارو آب می ندازه.
پشم منو که چیدی، خوب اونارو تابیدی، میشن کلاف کاموا، بباف لباس زیبا.
پوست تنم چیه؟ چرم، راحت و محکم و نرم، کیف و کلاه کت وکفش، رونگ و وارنگ و پر نقش!...
غنچه نازنینم از همه بهترینم، بگو کی ام عزیزم، گلای سرزمینم!
صد آفرین ماشالا، چش نخوری ایشالا، گوسفند مهربونم، تو حیوونا نمونم!
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: سه شنبه 18 اسفند 1394 ساعت: 11:04
فرعون بر تخت بلندش نشسته بود و به نقشه ای که برای نابودی موسی و طرفدارانش کشیده بود فکر می کرد. نگاهی به وزیرش هامان کرد و با لبخند موذیانه ای گفت:"هامان برای من کاخ بلندی بساز. کاخی که سقفش به ابرها برسد."

هامان با تعجب به فرعون نگاه کرد وگفت: "تا ابرها؟"
فرعون گفت:" آری، حتی بالاتر از آن تا آسمان ها"

هامان، به خوبی منظور فرعون را از کاخی که تا آسمان برسد، نمی فهمید، اما گفت:
"بسیار خوب، خواهم ساخت"
هامان می دانست که نقشه فرعون عملی نمی شود. اما نمی توانست با فرمان فرعون مخالفت کند. بعد از آن گفت: "می توانم بپرسم منظورتان از ساختن چنین کاخ بلندی چیست؟"
فرعون گفت: "به زودی خواهی دانست. همان گونه که مردم مصر و پیروان موسی می فهمند.
آن ها به زودی در میابند که من فرمانروا و خدای برتر و بزرگ سرزمین مصر و حاکم بر آسمان آن خواهم بود. من از این کاخ بلند بالا خواهم رفت. به آسمان خواهم رسید و در آسمان به خدای موسی دست خواهم یافت و او را از آسمان، به زمین خواهم کشید."

هامان فرمان داد بهترین مهندس ها و معمارها از شهرهای مختلف آمدند و نقشه کاخ رویایی فرعون را کشیدند. به زودی، بناها دست به کار شدند. هر روز سنگ ها برهم چیده و طبقات قصر به آسمان نزدیک و نزدیکتر می شد. فرعون، هر روز از کاخ بازدید می کرد و منتظر روزی بود که آخرین طبقه کاخ ساخته شود.
یک روز هامان، پیش فرعون آمد و گفت: بنای کاخ به پایان رسیده است.

آن روز، روز شادی فرعون بود. با عده ای از همراهان، از طبقات اول کاخ بالا رفتند. پس از آن برایش کجاوه ای آوردند، فرعون در آن نشست و چند برده قدرتمند او را از طبقات کاخ یکی یکی بالا بردند. هرچه بالاتر می رفتند صداهای عجیبی می آمد. صدای پیچیدن باد در پنجره های سنگی!
تنها چند طبقه بیشتر نمانده بود تا فرعون به طبقات آخر برسد. یک دفعه صداها بلند و بلندتر شد. باد تندتر وزید، اما فرعون هنوز هم مصمم بود که تا آخرین طبقه بالا برود تا به خدای موسی دست یابد او را از آسمان به زمین آورد و مجازات کند.

یک طبقه به آخر مانده، صدایی شبیه رعد در کاخ پیچید، اما رعدی در کار نبود. دیوارهای سنگی کاخ بود که با وزش طوفانی سهمگین، ویران می شد و فرعون هم با پای برهنه به دنبالشان می دوید.
دو برده سیاه پوست، فرار کردن فرعون را تماشا می کردند. یکی از آن ها گفت: « فرعون می خواست خدای موسی را شکست دهد، اما خداوند او را شکست داد. اگر فرار نمی کرد نابود شده بود.»
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 9:20
مدتی بود که کاکتوس مهمانی نداشت و از بس به دوردست ها خیره شده بود خوابش برده بود. اما اکنون صدای ضعیفی او را آهسته از خواب بیدار کرد.این بار مسافر خسته و تشنه کاکتوس، یک طوطی زیبا بود.
طوطی تشنه ای که سعی می کرد تشنگی اش را با لمس کردن برگ های خنک کاکتوس کم کند. کاکتوس از دیدن طوطی خوش حال و ذوق زده شد.
طوطی که انتظار نداشت در دل این بیابان موجود زنده ای ببیند با نا امیدی به کاکتوس سلام کرد و گفت: ای درخت عزیز من به امید آزادی از قفس گریخته ام اما اکنون گرفتار این بیابان شده ام و چیزی نمانده از تشنگی بمیرم...
این را گفت و از حال رفت. کاکتوس چند قطره از ذخیره آبی که در برگ هایش داشت را در گلوی طوطی ریخت و او را مدتی زیر سایه گرفت تا سرحال بیاید.
طوطی چشم هایش را باز کرد و با تعجب به کاکتوس نگاهی کرد و گفت مثل اینکه کسی به من آب داد؟
کاکتوس لبخندی زد و گفت هنوز هم آب می خواهی؟
طوطی متعجب پرسید: آیا تو واقعا پیش خودت آب داری آن هم در دل این بیابان؟
این آب را از کجا آورده ای؟
کاکتوس گفت: دوست عزیز من درختی هستم که کم آب می خورم و آب را در برگ هایم برای مسافران تشنه ای چون تو ذخیره می کنم. طوطی از کاکتوس تشکر کرد و گفت آرزو می کنم همیشه سرسبز باشی.
کاکتوس لبخندی زد و گفت: اکنون که آزادی بگو ببینم احساس آزادی چگونه است؟
طوطی تعجب کرد و گفت نمی دانم هنوز فرصت نکرده ام تا بدانم... بعد گفت راستی حال شما درختان چگونه است؟ آیا شما هم احساس آزادی می کنید؟
کاکتوس گفت من هم عاشق آزادی ام اما من آزادی درونی را بیشتر دوست دارم. طوطی منظور کاکتوس را نفهمید و هنوز منتظر شنیدن حرف های بیشتری بود کاکتوس آهی کشید و گفت بگذار داستانی برایت بگویم تا منظورم را بهتر درک کنی.
ادامه دارد........
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 9:20
1. وقتی شما به کمک نیروی ماهیچه های دستتان یک میز یا صندلی را هُل می دهید یا به سمت خود می کشید، یا وقتی به کمک ماهیچه های پایتان بر پدال دوچرخه نیرو وارد می کنید و آن را می رانید، یا از یک بلندی مانند کوه بالا می روید، باعث حرکت می شوید.
2. ماشین خاک برداری به کمک نیروی موتورش خاک و سنگ را جابه جا می کند یا جرثقیل بارهای سنگین را بلند می کند.
3. نیروی باد درختان را خم می کند یا به گرده افشانی گل ها و گیاهان کمک می کند؛ یا یک قایق بادبانی را به حرکت درمی آورد. نیروی آب پشت سدها، به ما کمک می کند تا نیروی برق تولید کنیم.
4. نیرو موجب تغییر شکل هم می شود. حتماً تا حالا با خمیر مجسمه سازی شکل های مختلف درست کرده اید؛ مگر نه؟ یا یک قوطی خالی آبمیوه را با وارد کردن نیرو مچاله کرده اید؟
5. نیرو جهت را تغییر می دهد. شما با وارد کردن نیرو می توانید درپوش یک ظرف را باز کنید یا ببندید؛ یا توپی را که به طرفتان می آید شوت کنید تا توپ در جهت مخالف حرکت کند.
6. سربالایی و سراشیبی در سرعت حرکت تأثیر می گذارند. در سراشیبی سرعتتان بیشتر و در سربالایی سرعتتان کمتر می شود. اگر سطح زمین زبر و ناهموار باشد، اصطکاک بیشتر است؛ اما در سطح صاف اصطکاک کمتر است.
مثلاً وقتی از یک سُرسُره پایین می رویدو با دست هایتان لبه های سرسره را می گیرید، سرعتتان کم می شود. یا وقتی دسته ترمز دوچرخه را فشار می دهید ترمزها با چرخ های دوچرخه تماس پیدا می کنند و می توانید آن را متوقف کنید. یا حتی کفش هایی که زیر آن ها دندانه دار است مانع از سر خوردنتان می شود.
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 9:20
سر بزرگی دارم، گوشای گردی دارم
سلام سلام بچه ها!...شکوفه های زیبا! کی می دونه چی هستم؟...
که این بالا نشستم. سر بزرگی دارم،گوشای گردی دارم، چاقم و تنبل و کند، تنم پر از مو و کرک،خیلی کوچیکه دمم، پنجه ها تیز و محکم. هرپنجه پنج تا انگشت، دو شصت و سه تا انگشت.
خونم کجاس؟ تو جنگل
غذام چیه؟ شاخ و برگ
باخرس ها فامیل هستم، صبح تا غروب نشستم. دست و پاهام کوتاهه، چشمای من سیاهه.
خیلی صبور و کندم، تنبل از رو بردم. کیسه دارم روی شکم، راه می رم آروم و کم. رنگ تنم خاکستری یا قهوه ای، یا نقره ای.
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت: 4:15
کمی که بزرگ می شویم، یک پله که از نردبان زندگی بالاتر می آییم، اخلاق مان هم عوض می شود. مادر من می گوید: «روز به روز گُنده تر می شوی و اخلاقت ...»
نه به خدا من، من بنده خوب خدا، همچین آدمی نیستم! کسی نیستم که مثلاً رو در روی پدر و مادر بایستم و با آن ها دعوا بکنم.
کسی نیستم که داداش کوچولو را دور از چشم دیگران نیشگون بگیرم و جیغش را دربیاورم.
ولی قبول می کنم که امسال دو سه بار صدایم را بلند کرده ام. دو سه باری هم بد جوری عصبانی شده ام. آره! مادر یک جورهایی راست می گوید، روز به روز ...
خوب بگذارید خودم اعتراف کنم. انگار تو اتاق من بمب ترکیده است. همه چیز ریخته به هم. به قول مادرم، از میسره تا میمنه! دفتر و کتاب ها یه گوشه، لباس ها یه گوشه، کفش های اسکیتم را بگو که باز به قول مادر مثل یه جنازه افتاده وسط اتاق.
در کمد هم "این بار به قول بابا" مثل دهان مرده همیشه باز! کِشوها دارند می ترکند.
روی تخت! وای خجالت می کشم بیشتر از این شرح بدهم.
مادر آمده بالا سرم ایستاده و می گوید: «دختر تو کی می خوای بزرگ بشی؟ تو کی می خوای بفهمی؟ دختر به خدا دارم از دست تو دق می کنم، آخه لامصب! یه ذره از احساس مسئولیت، چیزی! می دونی داری منو می کشی؟»
چی بگم والا! حق با مادر است. خیلی تنبل شده ام. این احساس مسئولیت هم کلا از وجود ما رخت بربسته و رفته. به جاش یه حس ششمی در من فعال شده که بیا و تماشا کن.
همه اتفاقات را یک ساعت قبلش تشخیص می دهم. پس باید بجنبم. چون الان مادرم از راه می رسد و باز ... باید احساس مسئولیته را در وجود خودم فوری فعالش کنم.
من می خواهم هنوز بخوابم. کاری ندارم. درس هایم را می گویی؟ من از آن بچه هایی نیستم که درس هایم را بگذارم برای روز بعد.
از آن دست بچه های زرنگی هستم که همان روز همه تکلیف هایم را انجام می دهم و با مادر درس هایم را مرور می کنم و با خیال راحت بقیه روز را یا فیلم می بینم و یا می خوابم.
حالا تا لنگ ظهر کلی وقت مانده که مادرم دم گوشم داد می زند که: «پاشو این بچه را ببر بیرون بزار یه کم بازی کنه!»
می بینید تو را خدا! من چقدر مظلوم و ستم دیده هستم. اصلا نمی توانم با این مادر عزیزم ارتباط برقرار کنم. همه اش دستور می دهد و همیشه هم می گوید: «نگران آینده ات هستم!» باید بنشینم و یک فکر اساسی برای خودم بکنم. باید فکر کنم ببینم چطوری می شود یک مادر، یک بزرگ تر را درک کرد! من می توانم با همه راه بیایم، حتی با مادرم که خیلی هم دوستش دارم.
وای چقدر اسراف شد! نه، نه! اسراف زیاد مصرف کردن نیست، درست مصرف کردن است. من اگر این همه نوشتم و کاغذ دور ریختم، اسراف نکردم، بلکه از آن ها استفاده کردم که به یک نتیجه اساسی برسم و رسیدم و آن اینکه همه مشکلات و خواسته ها و برنامه هایم را روی کاغذ آوردم تا بهتر بتوانم زندگی روزمره خودم را مدیریت کنم.
من خیلی چیزها نوشتم؛ ولی زیر بعضی از آن ها خط کشیدم که یعنی برایم خیلی مهم هستند. زیر کلمات و جملاتی که خط کشیدم عبارت اند از: پدر و مادر(خیلی خیلی برایم مهم هستند!) داداش کوچولویم(قربونش برم که خیلی خیلی برایم عزیزه) درس هایم(خیلی مهم) دوستانم(مهم هستن) فیلم(راستشو بگم؟ یه کم اهمیت دارد!) بازی، گردش و ...
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت: 4:15
می خورد هرچه بیشتر
اشتهایش زیاد است
هم زبانش دراز است
هم دهانش گشاد است

هیچ سیری ندارد
می خورد بیش و کم را
مثل افراد پرخور
گنده کرده شکم را

دسته و پایه دارد
دست و پایی ندارد
نیست فکر سفر هیچ
چون که جایی ندارد
دسته در دست اما
هست او پا به پامان
در سفر هر که دارد
با خودش یک چمدان


- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: يکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت: 4:15
سارا خیلی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد...
روزی، روز گاری کرمی در باغی زندگی می کرد. کرمی که اعداد را می دانست. یک روز صبح که برای بازی اش از لانه اش بیرون آمد، دختر کوچکی را دید...
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 15 اسفند 1394 ساعت: 16:23
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد، پدر نامه اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند: این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.
سپس بدون این که پاکت را باز کنند، آن را در کیسه مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.
سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید: مادرت کجاست ؟
پسر گفت: سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد. پدرگفت: چرا؟ مگر نامه اول مرا باز نکردید؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!
پسر گفت: نه.
پدر پرسید : برادرت کجاست؟
پسرگفت: بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .
پدرتعجب کرد و گفت: چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند، نخواندید؟
پسر گفت: نه ...
مرد گفت: خواهرت کجاست ؟
پسر گفت: با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است.
پدر با تأثر گفت: او هم نامه من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرو دار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم؟
پسر گفت: نه ...
به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.
وای بر من ...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است.
قران کتابی است که 6600 آیه دارد که همه این آیات برای تربیت و راهنمایی ما از طرف خالق آمده، چه شد که جای این کتاب "مهارت های زندگی" در سفره های هفت سین، اسباب کشی و ......قرار گرفت.
زنده ها رهایش کردن و برای اموات می خوانند و در به در به دنبال پند و نصیحت های دکتر......شبکه ........ می گردن.
زنده ها، بیداران، هوشمندان ..........اینجاست...... آنکه شما رهایش کردین او شما را رها نمی کنه. باز آی هر آنچه هستی باز آی
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 15 اسفند 1394 ساعت: 16:23
ماهواره یا قمر مصنوعی وسیله ای است که انسان آن را می سازد. ماهواره امواج رادیویی را دریافت می کند. بعد قدرت آن را افزایش می دهد و دوباره به سوی زمین برمی گرداند.
حدود هفتاد سال پیش، آرتور چارلز کلارک در نوشته هایش درباره ماهواره نوشت. او یک نویسنده داستان های علمی - تخیلی بود. در آن زمان، هنوز سفرهای فضایی و پرتاب ماهواره ها به فضا اتفاق نیفتاده بود. بنابراین تخیلات کلارک، بسیار عجیب و دور از واقعیت به نظر می آمد.
بیست سال بعد از آن، انسان توانست برای اولین بار ماهواره ای به مدار زمین بفرستد. درست از آن زمان بود که «عصر فضا» آغاز شد.
- تحقیقاتی: ماهواره های تحقیقاتی، برای رصد کردن و مشاهده ی سیارات، ستاره ها و اجرام آسمانی به کار می روند.
- هواشناسی: ماهواره های هواشناسی وضعیت آب و هوا را در جوّ کره زمین مطالعه می کنند. آن ها می توانند مشخصات ابرها، دما، فشار هوا، بارندگی و ... را بررسی کنند
- مخابراتی: ماهواره های مخابراتی امواج رادیویی را از نقطه ای دریافت و به نقطه ای دیگر ارسال می کنند. یک ماهواره مخابراتی می تواند در هر لحظه هزاران تماس تلفنی، و اطلاعات مربوط به نمابرها، اینترنت، تلویزیون و ... را ارسال کند. سازمان های تلویزیونی و شرکت های مخابراتی درکشورهای مختلف، از این نوع ماهواره ها استفاده می کنند.
- جهت یاب: به کمک ماهواره های جهت یاب، هواپیماها، کشتی ها و خودرو ها می توانند مکان یابی دقیقی انجام دهند. علائم این ماهواره ها در هر نقطه ای از زمین قابل دریافت است.
- نقشه برداری: این ماهواره ها برای تهیه ی نقشه ها و بررسی منابع زیرزمینی ساخته می شوند. ماهواره های نقشه برداری در هر شرایطی مشغول عکسبرداری از زمین هستند. دانشمندان مستقر در ایستگاه های زمینی هم این اطلاعات را بررسی و مطالعه می کنند.
- تلویزیونی: این ماهواره ها دارای آنتن های بشقابی شکل اند و پس از دریافت علائم، آن ها را به ایستگاه های زمینی ارسال می کنند.
زمانی که سرعت حرکت یک ماهواره در مدارش، با گذشت زمان کاهش پیدا می کند، بنابراین احتمال اینکه بر اثر نیروی گرانش زمین، به سمت پایین کشیده شود بسیار زیاد است. وقتی ماهواره به داخل جوّ زمین سقوط می کند، بر اثر اصطکاک با آن می سوزد و نابود می شود. البته بعضی از ماهواره ها همچنان به گردش خود در فضا ادامه می دهند و به عنوان زباله های فضایی شناخته می شوند!
تنظیم: فهیمه امرالله
- - , .
برچسب: نویسنده: فرومی تاريخ: شنبه 15 اسفند 1394 ساعت: 16:23